محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
43
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ خبر آشكارا كردن دعوت ] پس پيغمبر عليه السلام به مزگت اندر شد و بيستاد و به بانگ بلند گفت : اى مردمان ، من پيغامبرم از خداى عزّ و جلّ به شما و به همهء خلق از آن خدايى كه آسمان و زمين او را است و جز از وى خداى نيست ، بگرويد و متابعت من كنيد تا برهيد از كفر و دوزخ . پس ديگر روز به كوه صفا برشد و بانگ كرد تا همه كس آوازش بشنيدند و از هر بنگاهى از قريش به روى گرد آمدند . آنگه پيغمبر عليه السّلام ايشان را گفت : من تا اكنون در ميان شما چه قوم بودم . همه گفتند امين و راست گوى و استوار بودى . گفت : اگر امروز گويم كه شما را سپاهى آيد يا فزونى يا سختىاى رسد شما مرا استوار داريد ؟ ايشان گفتند ما هرگز از تو دروغى نديديم . پس گفت : من همى گويم اگر به من نگرويد خداى عزّ و جلّ شما را عذاب فرستد . بو لهب عمّش آنجا ايستاده بود ، گفت : شه بر تو باد يا محمّد و بدين دين كه آوردى و بدين كه ما را خواندى و گفتى ، ما ايمان نخواهيم آوردن به تو و بدان خداى كه مىگويى . و باز گشت و قوم را باز گردانيد و گفتا برويد كه او ديوانه است و نداند كه چه گويد . پس خداى عزّ و جلّ سورت تبت اندر شأن بو لهب بفرستاد . و بعد از آن پيغامبر عليه السّلام دعوت آشكارا كردى و مردمان آشكارا بگرويدندى و